وقتی دروغ واقعیت را نجات میدهد
یادداشتی بر کتاب «سگ سیاه زایشگاه» اثر ناهید شمس
پونه بریرانی
پنجرهی اتاقم زمانی رو به باغی باز میشد. این خانه را به خاطر همین پنجره بود که انتخاب کردم. چند سال بعد به عادت این شهر، یکی از این نما رومیهای پنجطبقه مقابل پنجرهام قد کشید. باغ ناپدید شد و پنجره ماند و دیواری که هر روز صبح باید به آن سلام کنم. مدتی هم نام آپارتمان روبهرو در تابلوی نئونی سرخی بر تن دیوار روشن بود. چیزی شبیه تابلوی مسافرخانهای در فیلمی وسترن، که آن چراغها هم سوخت و خاموش شد.
پنجره اما صداها را هنوز از آن سوی دیوار میآورد. صدای باران و رعد، صدای نوهی کوچک همسایه، صدای زندگی آدمها. مثلاً یک شب صدای دعوای زن و مردی از خانهی همسایه بلند شد. مرد تهدید میکرد خانه را آتش میزند و زن فریاد میکشید: «آی مردم، داره خفهام میکنه!» به اورژانس اجتماعی زنگ زدم. صدای بیحوصلهی آن طرف خط گفت که «خودتون یه کاریش بکنین!». تا اینکه همسایهها و پلیس آمدند و ماجرا گذشت، یا دستکم آن شب تمام شد. بعدتر فهمیدم این شیوهی زندگی آن دو نفر است: دعوا و تهدید و فریاد، چیزی که لابد برای خودشان دیگر چندان عجیب نبود.
از پنجره صدای مراسم و بلندگوهای شهر هم به گوشم میرسد. جشنها و عزاداریهایی که انگار به شهری دیگر تعلق دارند. صداها از خیابان میآید، اما خیابان مال من نیست. گاهی حس میکنم در شهری زندگی میکنم که نه زبانش زبان من است و نه شادی و اندوهش ربطی به من دارد. وصلهای ناجور هستم که جایی میان این دیوارها جا خوش کردهام.
شبهایی هم بود که صدای شلیک از خیابان میآمد. میشد از پنجره دیگر موتورسوارهایی را که با صورتهای پوشیده و لباسهای یکشکل از برابر پنجره میگذشتند، ببینم. یکی از همین شبها بود که سایهی تاریک مرد لاغری را دیدم که آرام از کنار مغازهای عبور میکرد. یکی از موتورسوارها اسلحهاش را به سوی او گرفته بود و مرد به راهش ادامه میداد. انگار نه اسلحهای در کار بود و نه کسی که میتوانست در یک لحظه زندگیاش را از او بگیرد. بعد یک وانت پر از مردان مسلح وارد کوچه شدند. مردها با صورتهای پوشیده مثل مجسمههای بزرگ فلزی چفت هم چیده شده بودند. من از پشت پنجره نگاه میکردم و نمیدانستم آنچه میبینم را چهطور باید برای کسی که اینجا نبوده است، تعریف کنم. اگر مینوشتم آیا کسی باور میکرد؟ یا خیال میکردند دارم صحنهای را برای تأثیر بیشتر، رنگ اغراق میزنم؟
یک روز هم صدای بلندگو از همین حوالی بلند بود. کسی شعار میداد. خط و نشان میکشید انگار و در پسزمینه موسیقی حماسی پخش میشد. نفسم را حبس کردم و خوب گوش دادم. صدای مربی ورزش بود که در پارک کنار خانه، با موسیقی ششوهشت حرکات گروهی را میشمرد: «حالا دستها بالا...»
حماسهای در کار نبود. اما ترس زودتر از من به صدا رسیده بود و معنایش را ساخته بود.
گاهی فکر میکنم «واقعیت» دیگر فقط به «گزارش شدن» رضایت نمیدهد. احساس میکنم در روزگاری به سر میبریم که آنقدر اتفاقهای نامحتمل در زندگی روزمرهمان تجربه میکنیم که اگر بخواهی همانطور که رخ دادهاند تعریفشان کنی، ممکن است به دروغگویی متهم شوی. نه از آن رو که چیزی را جعل کردهای، بلکه به این دلیل که واقعیت، خودش شبیه داستانی شده که زاییدهی تخیل نویسندهای تازهکار است. چهطور میشود از چیزی نوشت که هم واقعی است و هم به گوش، غیرواقعی میآید؟ چهطور میشود از خشونتی گفت که آنقدر عادی شده که آدمهای درگیرش گاهی دیگر آن را نمیبینند؟
شاید یکی از سختیهای نوشتن همین باشد: چگونه باید واقعیت را به کلمه سپرد، بیآنکه کلمات تیزیش را بگیرند یا از شدت و غرابتش کم کنند؟ گاهی گزارش دقیق، از خود واقعه عجیبتر به نظر میرسد. گاهی هم حقیقت، زیر بار روایتی منطقی و مرتب، شکل دیگری پیدا میکند. صیقلی و بیهوده و خالی از چیزی که هست.
و شاید برای گفتن آنچه اتفاق افتاده، ناچار باشیم از جایی بیرون از شکل معمول روایت شروع کنیم. مثلاً از خواب، از کابوس، از صدایی که نمیدانیم از کجا میآید، یا از چشمهایی که چیزی را میبینند که دیگران انکارش میکنند.
در رمان کوتاه «سگ سیاه زایشگاه» نوشتهی ناهید شمس، راوی از جایی سر درمیآورد که با زندگی معمول آدمها فاصله دارد: گورستان.
سگ سیاهی که به حیاط خلوت بیمارستان پناه آورده از پنجرهی زایشگاه زنانی را میبیند که درد میکشند و زایمان میکنند، نوزادهایی که گم میشوند، کارکنانی که میان کار و فرسودگی و حسابوکتابهای اداری دستوپا میزنند. اما آنچه سگ میبیند، تنها آن سوی پنجره نیست. او گرسنگی، هوس، ترس، مرگ و میل به نوازش را با شامه و تن خودش میشناسد و در همان حال، نمیتواند بفهمد کدام اتفاق را واقعاً دیده، کدام را خواب دیده و کدام را از دست داده است.
زایشگاه، در این روایت، جایی نیست که زندگی بهسادگی از دل مرگ بیرون بیاید. بدنها در آن گشوده میشوند، خون و آب جاری است، نوزادها گاه ناپدید میشوند و زنها با دردهایی میآیند که فقط درد زایمان نیست. پشت ماجراهای گاه هولناک و گاه مضحک، بیمارستانی فرسوده با کمبودها، دستورالعملها و مناسبات قدرت ایستاده است. جایی که کارکنانش همزمان میتوانند قربانی و آزارگر، دلسوز و خودخواه، ترسیده و بیرحم باشند. آنها بهسادگی در یک صفت جا نمیگیرند. خوشبخت، با همهی حرافیها و تناقضهایش، میتواند پنهانی به زنی کمک کند که برای سقط جنین دارو میخواهد. یاری، که زبان تند و رفتار آزارندهای دارد، در دل همان دستگاهی زندگی میکند که از آن شکایت میکند. ونوس، پزشک زایشگاه، هم با بیمارانش روبهروست و هم با فقدانها و زخمهایی که از گذشته و زندگی شخصیاش به همراه آورده است.
روایت میان صدای سگ و صدای ونوس جابهجا میشود و میان آنچه از پشت پنجره دیده میشود و آنچه از درون زندگی آدمها آشکار میشود، میان خواب و بیداری، واقعیت و خیال، و حتی مرز میان انسان و حیوان، مدام مخدوش میشود. سگ سیاه فقط ناظری بیرون از ماجرا نیست، گرسنگی و میل و حسادت دارد، دل میبندد، سوگوار میشود و از رازهایی سر درمیآورد که آدمهای داخل بیمارستان از دیدنشان عاجزند. در عین حال، نگاه او گاهی چنان غریزی و بیپرده است که آنچه آدمها پشت زبان و آداب و توجیه پنهان میکنند، در برابرش عریان میشود.
اما این جهان غریب، از واقعیت جدا نیست. جنگ، برادران ونوس را از او میگیرد. یکی مفقود میشود و دیگری در جستوجوی او از دست میرود. و بعدها حقیقتی تلختر دربارهی برادر مفقودشده آشکار میشود.
زنانی که به زایشگاه میآیند، خشونت خانگی، فقر، بارداری ناخواسته و ترس از قضاوت و مجازات را با خود میآورند. حتی در لحظههایی که روایت به کابوس و ناممکن نزدیک میشود، درد بدن و فشار زندگی از میان نمیرود. انگار در این زایشگاه، واقعیت چنان فشرده و درهمتنیده است که دیگر نمیتوان آن را فقط با منطق روزمره روایت کرد.
برای من، پنجرهی اتاقم و پنجرهی آن زایشگاه توی داستان به هم نزدیکاند. نه به این معنا که آنچه از پنجرهی خانه دیدهام همان جهان داستان است، بلکه از آن رو که هر دو قاب، فاصلهی میان تماشاگر و واقعه را به رخ میکشند. میشود از پشت پنجره شاهد بود، صداها را شنید، چیزی را دید و با این همه، از حقیقت ماجرا جا ماند. میشود به صحنهای نگاه کرد و معنایی به آن داد که از ترسها و خاطرههای خودمان آمده باشد. و میشود چیزی را به چشم دید که اگر برای دیگری تعریفش کنیم، خیال کند ساختهی ذهن ماست.
«سگ سیاه زایشگاه» این فاصله را با توضیحی قطعی از میان برنمیدارد. اما تمام آن تصویر بزرگ جهانش را مقابل چشم ما میگیرد. تصویری از جهانی آغشته به خون و خنده، گرسنگی و شهوت، فقدان و زایش، و آدمهایی که در میانهی این همه، هنوز به زندگی چنگ میزنند. شاید گاهی برای بیان واقعیت لازم باشد از شکل آشنای روایت واقعیت فاصله بگیریم. نه برای پنهان کردن آن، بلکه برای اینکه بتوانیم به غرابت و خشونت و تناقضی نزدیک شویم که در شکل معمول گفتن، از دست میرود.
شاید به همین دلیل است که سگ سیاه، با آن چشمها و شامهی تیزش، در حیاط خلوت زایشگاه پرسه میزند. او هم میخواهد بفهمد چه چیزی گم شده، چه کسی ناپدید شده و کدام راز در تاریکی مانده است. اما هرچه بیشتر میبوید و میبیند، جهان رازآلودتر میشود. انگار بعضی واقعیتها را نمیشود از پشت پنجره تماشا کرد و به سلامت از آن عبور کرد. چیزی از آنها به درون آدم راه پیدا میکند و دیگر رهایش نمیکند.
ناهید شمس در «سگ سیاه زایشگاه» از همین قلمرو نامطمئن مینویسد. جایی که امر روزمره و کابوس در هم میتنند و حقیقت، همیشه در لباسی که انتظارش را داریم ظاهر نمیشود. خواندن این داستان، شاید مواجهه با جهانی باشد که نه میتوان به سادگی باورش کرد و نه میتوان انکارش کرد. جهانی که شاید درست به همین دلیل، به واقعیتی که در آن زندگی میکنیم نزدیک است.
* تصویر ساخت هوش مصنوعی است و از نقاشی Morning Sun اثر ادوارد هاپر الهام گرفته شده است.