بازگشت به آرشیو

رمان‌هایی که ما را رها نکردند!

15 اکتبر 2026، ساعت 17:25 یادداشت

یادداشتی از شهناز گل‌محمدی به مناسبت هفته جهانی رُمان

سال دوم دبیرستان مردود شدم. آن‌قدر غرق خواندن «جان شیفته» و ماجراهای آنت، زنی که روزگارش از میان عشق و رنج و انتخاب‌های دشوار می‌گذشت بودم، که درس‌های مدرسه برایم یکسره بی‌حاصل و بی‌مزه بود. البته قبل از گرفتن کارنامه‌ی ثلث سوم هنوز نمی‌دانستم این میزان از شیفتگی به ادبیات ممکن است هزینه‌ای هم داشته باشد، خیال می‌کردم من که فقط دارم کتاب می‌خوانم.

چندی پس از آن، هنگام خواندن «شور زندگی»، رمانی درباره‌ی زندگی ونسان ون‌گوگ، آن‌قدر گریه کردم که نزدیک بود از حال بروم. حالا اگر کسی بپرسد کتاب با خواننده‌اش چه می‌کند، می‌توانم از کارنامه‌ی تحصیلی و احوال آن روزهام شاهد بیاورم. اما این فقط یک سوی ماجراست، سوی آشناتر. ما معمولاً از تاثیر رمان‌ بر خوانندگان حرف می‌زنیم. از کتاب‌هایی که نگاه‌مان را تغییر دادند، ما را به جهان‌های دیگری بردند یا تا مدت‌ها پس از خواندن آخرین خطوط‌، دست از سرمان برنداشتند.

اما وقتی خواننده خودش نویسنده‌ی رمان باشد، ماجرا چه می‌شود؟ کتاب با او چه می‌کند؟ یا وقتی رمانی می‌نویسد، آن رمان با نویسنده‌ی‌ خودش چه می‌کند؟ آیا کتاب پس از انتشار مثل کبوتری از دست خالقش بیرون می‌پرد و می‌رود پی زندگی مستقلش، یا گاهی چنان به زندگی نویسنده‌اش گره می‌خورد که دیگر نمی‌توان مرزی میان واقعیت نویسنده و قصه‌اش قائل بود؟

برای بعضی نویسندگان، پاسخ این پرسش در رابطه‌ با کتابی نهفته است که اثرش سال‌ها در ذهنشان مانده و برای بعضی دیگر، در خانواده‌ای که از خواندن یک رمان به خشم آمده‌اند، دوستی‌هایی که آسیب دیده‌اند یا زیستنی که در سایه‌ی یک کتاب تغییر کرده است.

رمان به مثابه چراغ راهنما

گابریل گارسیا مارکز در خاطره‌ای از دوران جوانی‌اش می‌گوید خواندن «مسخ» فرانتس کافکا برایش تجربه‌ای تعیین‌کننده بود. او دانشجوی حقوق بود و هنوز به‌روشنی نمی‌دانست قرار است چه مسیری را در زندگی دنبال کند. وقتی داستان کافکا را خواند، از امکان نوشتن به شیوه‌ای چنین نامتعارف شگفت‌زده شد. کافکا به او نشان داد که می‌توان جهان داستانی را با منطقی نامتعارف ساخت و به‌جای اثبات واقعیت، به قدرت تخیل و صدای نویسنده تکیه کرد.

درواقع مارکز تنها با نویسنده‌‌ای تازه و محبوب آشنا نمی‌شود، او یک امکان جدید برای نوشتن کشف می‌کند. مارکز بعدها روایت می‌کند که این مواجهه او را به نوشتن دچار کرد.

وقتی خواندن، نوشتن را دشوار می‌کند

رابطه‌ی ویرجینیا وولف با مارسل پروست، سویه‌ی دیگری از این ماجرا را نشان می‌دهد. وولف، که خودش از مهم‌ترین نویسندگان مدرنیست قرن بیستم است، هنگام خواندن «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» چنان تحت تأثیر پروست قرار گرفت که در نامه‌ها و یادداشت‌هایش بارها از این شیفتگی و درماندگیِ هم‌زمان نوشت.

وولف در مه ۱۹۲۲ در نامه‌ای به راجر فرای، درباره‌ی پروست می‌نویسد:

«آه، اگر می‌توانستم آن‌طور بنویسم!»

 و در همان نامه توضیح می‌دهد که خواندن پروست میلش به بیان را تحریک می‌کند، اما وقتی قلم را برمی‌دارد، درمی‌یابد که نمی‌تواند به شیوه‌ی پروست بنویسد. در نامه‌ای دیگر، سال‌ها بعد، از شکوه پروست چنان حرف می‌زند که گویی نمی‌تواند خودش را در محدوده‌ی جهان او جا بدهد.

این‌ها خاطراتی از شکست ادبی و ناتوانی دائمی وولف نیست. او به نوشتن ادامه داد و آثار مهمی خلق کرد. اما نامه‌هایش نشان می‌دهند که مواجهه با نویسنده‌ای دیگر می‌تواند هم الهام‌بخش باشد و هم اعتماد آدم را به جمله‌های خودش متزلزل کند.

وقتی قهرمان‌های قصه، آدم‌های واقعی‌اند

کارل اووه کناسگور، نویسنده‌ی نروژی، شاید در ایران چندان شناخته‌شده نباشد. اما ماجرای او یکی از روشن‌ترین نمونه‌های برخورد زندگی خصوصی و ادبیات است. او مجموعه‌ی شش‌جلدی نبرد من (My Struggle)  را نوشت. اثری که بر زندگی خودش و خانواده‌اش تکیه داشت و در آن، از جمله، رابطه‌ی دشوارش با پدر و سال‌های پایانی زندگی او را روایت کرد.

کناسگور می‌گوید هنگام نوشتن، آن‌قدر درگیر داستان بوده که به پیامدهای آن فکر نمی‌کرده است. او پیش از انتشار، نسخه‌ای از نوشته را برای کسانی فرستاد که در کتاب از آن‌ها حرف زده بود. واکنش خانواده‌ی پدری‌اش شدید بود: آن‌ها به تصویر ارائه‌شده از خودشان، به‌ویژه تصویر مادربزرگش، اعتراض کردند و تهدید کردند که اگر کتاب منتشر شود، از نویسنده و ناشر شکایت خواهند کرد. اما کتاب منتشر شد!

در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی گاردین در سال ۲۰۱۲، کناسگور از این تجربه به تلخی یاد می‌کند. او می‌خواست واقعیت را بنویسد و خانواده‌اش می‌گفتند آنچه نوشته حقیقت ندارد. مسئله فقط اختلاف بر سر خاطرات نبود. وقتی آدم‌های واقعی به شخصیت‌های یک کتاب تبدیل می‌شوند، نویسنده ممکن است چیزی را که از نظر خودش حقیقت است ثبت کند و هم‌زمان، رابطه‌اش را با کسانی که آن حقیقت به آن‌ها مربوط می‌شود، به خطر بیندازد.

کناسگور به این معنا با پرسشی روبه‌رو شد که بسیاری از نویسندگان با آن مواجه‌اند: آیا حق نوشتن درباره‌ی زندگی خودمان، به معنای حق نوشتن درباره‌ی زندگی دیگران هم هست؟ و اگر پاسخ مثبت است، مرزهای این حق تا کجاست؟

 ظاهراً در بعضی موقعیت‌ها، نوشتن رمان به این معناست که نویسنده هم‌زمان باید از خودش و از حق داستان برای داستان‌بودن دفاع کند. و گویا انتشار کتاب همیشه به معنای پایان کار نویسنده نیست. گاهی تازه از همان‌جا شروع می‌شود: از تلفن‌ها، اعتراض‌ها، دلخوری‌ها و توضیح‌دادن‌هایی که قرار نبود بخشی از فرایند نوشتن باشند.

زنی که از دل قصه‌ای قدیمی جان گرفت

گاهی کتابی که نویسنده را رها نمی‌کند، کتاب خود او نیست. ممکن است رمانی باشد که سال‌ها پیش خوانده و در ذهنش باقی مانده. شخصیتی که به نظر می‌رسد داستانش پیش از آن‌که واقعاً آغاز شود، تمام شده است.

جین ریس، نویسنده‌ی انگلیسی‌زبان متولد دومینیکا، سال‌ها با یکی از شخصیت‌های «جین ایر»، رمان شارلوت برونته، درگیر بود: برتا میسون، همسر اول آقای روچستر، زنی که در داستان برونته به عنوان زنی دیوانه و محبوس در اتاق زیرشیروانی معرفی می‌شود.

ریس در مصاحبه‌ای با الیزابت وریلند که در سال ۱۹۷۹ در مجله‌ی The Paris Review  منتشر شد، می‌گوید وقتی در کودکی جین ایر را خواند، ذهنش درگیر این تصویر از زنان کریول (زنانی با پیشینه‌ی اروپایی که در مستعمرات کارائیب زندگی می‌کردند) شد که چرا آن‌ها باید دیوانه تصویر شوند؟ چرا برتا باید آن زن هولناکی باشد که داستان برونته به ما نشان می‌دهد؟

ریس در مصاحبه می‌گوید: «به نظرم او مثل یک روح بیچاره بود. فکر کردم سعی کنم برایش یک زندگی بنویسم.»

و چنین شد که ایده‌ی دریای پهناور سارگاسو (Wide Sargasso Sea  در ترجمه‌ی فارسیِ گلی امامی با عنوان گردابی چنین هائل) شکل گرفت. رمانی که به برتا (پیش از آن‌که در جین ایر به «همسر دیوانه» تبدیل شود) گذشته، صدا و زندگی می‌بخشد. ریس نه فقط داستانی فرعی به رمان برونته اضافه کرد، بلکه زاویه‌ی دید آن را زیرورو کرد: زنی که در روایت اصلی بیشتر یک غایب ترسناک است، در رمان ریس به انسانی تبدیل می‌شود که تاریخ، استعمار، نژاد و مناسبات قدرت در سرنوشتش دخیل‌اند.

گویا آن رمان قدیمی به اتمام نرسیده و کتابی جدید از دل آن روایت کهن بیرون آمده که قصه‌ای یکسره تازه می‌سازد. ریس سال‌ها پس از خواندن جین ایر به شخصیتی برگشت که احساس می‌کرد زندگی‌اش در روایت دیگری نادیده گرفته شده است. او برای آن شخصیت نه فقط یک داستان تازه، که امکان دیده‌شدن فراهم کرد.

گاهی یک رمان، نویسنده‌ای را به نوشتن کتابی دیگر می‌رساند. نه از سر تقلید، بلکه برای گفتن کلامی که در کتاب نخست ناگفته مانده است.

وقتی گزارش رابطه‌های دوستانه در داستان‌ها می‌آید

در «خورشید همچنان می‌دمد»، رمان ارنست همینگوی، که در سال ۱۹۲۶ منتشر شد، چند شخصیت داستان به‌روشنی از آدم‌هایی الهام گرفته‌ شده‌اند که همینگوی در زندگی واقعی می‌شناخت. این شباهت‌ها فقط حدس منتقدان نیست. کتابخانه‌ی Beinecke  دانشگاه ییل، در معرفی اسناد و عکس‌های مربوط به همینگوی و سفر دوستانش به پامپلونا در سال ۱۹۲۵، توضیح می‌دهد که چند نفر از افراد حاضر در عکس، الهام‌بخش شخصیت‌های رمان بوده‌اند.

برای مثال، هارولد لوب الگویی برای رابرت کوهن شد، لیدی داف توییسدن الهام‌بخش لیدی برت اشلی بود، دونالد اوگدن استوارت در شکل‌گیری شخصیت بیل گورتون نقش داشت و پاتریک گاتری الگویی برای مایک کمپبل شد. خود همینگوی نیز مبنایی برای جیک بارنز، راوی رمان، بود.

گویا همینگوی از آدم‌های پیرامونش برای ساختن جهان داستانی استفاده کرده است. اما مسئله فقط این نیست که نویسنده از زندگی الهام می‌گیرد، مسئله این است که آن آدم‌ها پس از انتشار کتاب چه احساسی پیدا می‌کنند وقتی می‌بینند تجربه‌ها، رفتارها و ضعف‌هایشان در قالب شخصیتی ادبی ثبت شده است.

درباره‌ی لیدی داف توییسدن، که الهام‌بخش برت اشلی بود، گزارش‌هایی وجود دارد مبنی بر اینکه او از تصویر ارائه‌شده در رمان خشمگین بود. در مقاله‌ای در Town & Country  به نقل از روایت‌های مربوط به او، آمده است که توییسدن رمان را «بی‌رحمانه» می‌دانست و احساس می‌کرد همینگوی به او و دیگران حقه‌ زده است. البته این توصیف در گزارش‌های مختلف با واسطه آمده و دقیقاً در یک نقل قول مستقیم از  توییسدن وجود ندارد. اما همین نشان می‌دهد که تبدیل‌شدن به شخصیت یک رمان همیشه هم تجربه‌ای خوشایند نیست.

البته که شاید نویسنده فکر کند از مواد خامِ زندگی، ادبیات ساخته، اما کسی که آن مواد خام را  واقعاً زیسته، ممکن است احساس کند زندگی‌اش بدون اجازه‌ به نمایش گذاشته شده. آنچه برای نویسنده کشف شخصیت و ساختن داستان است، برای دیگری می‌تواند نوعی برملا کردن راز  یا حتی خیانت به حریم خصوصی باشد.

سلمان رشدی بودن یا نبودن

گاه پیامدهای یک رمان به دلخوری خانواده و دوستان محدود نمی‌شود. کتاب ممکن است به موضوعی عمومی و بهانه‌ای برای جدل‌های سیاسی بدل شود و نویسنده‌اش را با خطری واقعی روبه‌رو کند.

در ۱۴ فوریه‌ی ۱۹۸۹، سلمان رشدی از طریق یکی از خبرنگاران بی‌بی‌سی مطلع شد که آیت‌الله خمینی به‌دلیل انتشار رمان آیات شیطانی فتوایی علیه او صادر کرده است. از آن پس، زندگی رشدی برای نزدیک به یک دهه با حفاظت پلیس، جابه‌جایی از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر و تهدیدهای جدی گره خورد.

او در آن سال‌ها ناچار شد نام مستعاری انتخاب کند تا مأموران پلیس بتوانند او را با آن نام صدا بزنند. نامی که انتخاب کرد، «جوزف آنتون» بود. ترکیبی از نام جوزف کنراد و آنتون چخوف، دو نویسنده‌ای که دوستشان داشت. سال‌ها بعد، رشدی همین نام را برای کتاب خاطراتش انتخاب کرد (Joseph Anton: A Memoir).

 کتابی که در آن از زندگی پنهانی‌اش، دشواری‌های کارکردن در آن وضعیت و تلاش برای حفظ آزادی بیان می‌گوید.

زندگی سلمان رشدی شاهدی است بر این موضوع که سانسور و سرکوب مثل شمشیر داموکلس همیشه بالای سر نویسنده است. نویسنده به‌خاطر کتابش تهدید می‌شود و کتاب، به‌جای آن‌که موضوع نقد و خوانش باشد، عاملی می‌شود که آزادی رفت‌وآمد، امنیت و زندگی روزمره‌ی نویسنده را محدود می‌کند. این یکی از چهره‌های دیکتاتوری سانسور است، وضعیتی که در آن، مسئله فقط حذف چند سطر یا ممنوعیت انتشار نیست، بلکه خود نویسنده نیز به هدفی برای نابودی تبدیل می‌شود.

اما ماجرای رشدی به دهه‌ی ۱۹۹۰ ختم نشد. در ۱۲ اوت ۲۰۲۲، رشدی هنگام سخنرانی در مؤسسه‌ی چاتاکوا در ایالت نیویورک با چاقو مورد حمله قرار گرفت. او پانزده زخم برداشت و بینایی چشم راستش را از دست داد.

در سال ۲۰۲۴ سلمان رشدی کتاب «چاقو: تأملاتی پس از یک سوءقصد» را منتشر کرد. کتابی که در آن به حمله و پیامدهای جسمی و روانی آن می‌پردازد.

در گفت‌وگو با برنامه‌ی ۶۰ دقیقه شبکه ‌سی‌بی‌اس، رشدی توضیح می‌دهد که در ابتدا نمی‌خواست کتابی درباره‌ی حمله بنویسد، اما در نهایت احساس کرد باید به تجربه‌ای که رخ داده بود بپردازد و آن را با زبان خودش روایت کند. به این ترتیب، نوشتن بار دیگر راهی شد برای بازپس‌گرفتن بخشی از تجربه‌ای که خشونت می‌خواست از او بگیرد.

در مورد رشدی می‌توان گفت این دیگر صرفاً داستان نویسنده‌ای نیست که از پیامدهای اثرش غافلگیر شده باشد. زندگی سلمان رشدی داستان کسی است که دیگران تلاش کردند به‌خاطر نوشتن، صدایش را خاموش کنند و او بعدتر همان تجربه را به کتاب دیگری تبدیل کرد.

فرجام نویسنده و کتابش

شاید رمان پس از انتشار از اختیار نویسنده بیرون برود، اما اثرش از زندگی او بیرون نمی‌رود. گاهی به خانواده‌اش بازمی‌گردد و رابطه‌ها را زخمی می‌کند. گاهی در ذهنش می‌ماند و سال‌ها بعد او را به نوشتن کتابی دیگر وامی‌دارد. گاهی آدم‌های واقعی را به شخصیت‌هایی تبدیل می‌کند که دیگر نمی‌توانند خودشان را از نگاه خوانندگان پنهان کنند. و گاهی، در تلخ‌ترین شکل ممکن، زندگی نویسنده را به کلی دگرگون می‌کند.

وقتی از پس سال‌های نوجوانی به خاطره‌‌ام از «جان شیفته» فکر می‌کنم، می‌بینم اگرچه آن زمان، کتاب از من چیزی گرفت - یک سال تحصیلی را- اما در عوض، چیزی هم به من داد که در آن سن شاید نمی‌توانستم نامی برایش پیدا کنم و آن تجربه‌ی زندگی‌کردن در ذهن و جهانی دیگر بود.

سال‌ها بعد، وقتی خودم نویسنده شدم، فهمیدم رابطه‌ی نویسنده با رمان رابطه‌ای ساده نیست، گاهی کتاب چیزی از او می‌گیرد که انتظارش را نداشته: آرامش، رابطه‌های خانوادگی، دوستی یا حتی امنیت. گاهی هم نویسنده را به جایی می‌رساند که چیزی را که مدت‌ها در ذهنش محبوس بوده بالاخره سر قلم بیاورد.

و شاید پرسش فقط این نباشد که رمان با خواننده‌اش چه می‌کند. پرسش دیگر این است: وقتی نویسنده کتابش را به جهان می‌سپارد، آیا هنوز می‌تواند تعیین کند آن کتاب با خودش و با دیگران چه خواهد کرد؟

 

*شهناز گل‌محمدی نویسنده رمان سه‌جلدی «نسیان» است.

*سازمان یونسکو هفته‌ی ۱۳ اکتبر هر سال را به عنوان هفته رُمان نام‌گذاری کرده است.

*تصویرسازی با هوش مصنوعی

 

منابع:

Gabriel García Márquez, “The Challenge,” The New Yorker, online 29 September 2003; print issue 6 October 2003.

https://www.newyorker.com/magazine/2003/10/06/the-challenge-gabriel-garcia-marquez

 

Virginia Woolf, letters to Roger Fry (May 1922) and Ethel Smyth (May 1934), UK Reading Experience Database, The Open University.

https://www.open.ac.uk/Arts/reading/UK/record_details.php?id=17816

https://www.open.ac.uk/Arts/reading/UK/record_details.php?id=17854

 

Jon Henley, “Karl Ove Knausgaard: ‘I have given away my soul’,” The Guardian, 9 March 2012.

https://www.theguardian.com/lifeandstyle/2012/mar/09/karl-ove-knausgaard-memoir-family

 

Jean Rhys with Elizabeth Vreeland, interview, The Paris Review, No. 76, 1979, pp. 219–237. نسخه‌ی در دسترس:

https://www.enotes.com/topics/jean-rhys/criticism/rhys-jean-vol-21/jean-rhys-with-elizabeth-vreeland-interview-date

 

Yale University, Beinecke Library, “Fiesta: Ernest Hemingway in Pamplona, Spain.”

https://beineckeroadshow.yale.edu/fiesta-ernest-hemingway-pamplona-spain

 

Lesley M. M. Blume, “The Untold Story of Hemingway Muse Duff Twysden,” Town & Country.

https://www.townandcountrymag.com/society/tradition/news/a6453/ernest-hemingway-sun-also-rises-duff-twysden/

 

Penguin Random House, Joseph Anton: A Memoir, معرفی ناشر.

https://www.penguinrandomhouse.com/books/212514/joseph-anton-by-salman-rushdie/

 

CBS News, “Salman Rushdie on the 2022 attack that nearly took his life, and writing his book Knife,” 14 April 2024.

https://www.cbsnews.com/news/salman-rushdie-on-2022-attack-that-nearly-took-his-life-and-writing-new-book-knife-60-minutes-transcript/

 

Penguin Random House, Knife: Meditations After an Attempted Murder, معرفی ناشر.

https://www.penguinrandomhouse.com/books/738826/knife-by-salman-rushdie/9780593913659/

 

رمان‌هایی که ما را رها نکردند!