اعلام وضعیت گیاهی
درباره این کتاب
شاید سه سال پیش بود که در یک شب بیخواب شروع به نوشتنش کردم و دوماهی مثل جن زدهها فقط مینوشتم. شاید دو سال و نیم پیش بود که وقتی خانم کارمند اداره کتاب از پشت باجه با پوزخندی گفت شماره پروندهت چی بود؟ آها... اینِ که غیرمجاز شده. برو آقا غیر مجازی، تمام تنم در یک آن خیس عرق شد. عرق سرد. گفتم مگه من الکلم؟ گفتم من شکایت دارم. گفت به کی میخوایی شکایت کنی؟ و پوزخندش بیشتر شد. در این میان اتفاقات زیادی افتاد برای اولین رمانم که تقریبا قلمم یک سالی خشک شد اما شاید روحیه ستیزهجوی من بود که مثل یک صورت زخمی این بار با توپ پُرتر به میدان قلم بازگشتم و این بار میخواهم ادامه بدهم و داستان اردشیر که در رمان اول نیمه تمام مانده را تمام کنم. داستان تمام شخصیتهایی را که در این سالها با آنها زندگی کردم و نوشتمشان را تمام کمال بنویسم وزندگی خودم و آدمهای اطرافم را چنان شخم بزنم تا دوباره سبز شویم. در این میان باید تشکر کنم از حسن شهسواری و مهدی یزدانی خرم که این روزها هنوز آبروی ادبیات طهرون هستند و دلگرمی من برای ادامه راه، همچنین از سرکارخانم مهسا محب علی که اولین درسهای نوشتن را از او گرفتم و شاید اولین درسهای بزرگ شدن را هم. پس بدیهی است که این سه سال، در شکلی شاعرانه (بخوانید ابلهانه) تقدیم به یک نفر، مهسا محب علی و تمام بچههای کارگاه داستان شهرکتاب آنروزها که نبش زرتشت غربی بود.
توضیحات ناشر
اعلام وضعیت گیاهی روایت تنهایی نسل جوان طبقه متوسط ساکن تهران است با تکیه بر شهر تهران و هویت تهرانی؛ نکتهای که در داستان هم به عنوان شکل جدیدی از هویت به آن اشاره شده است. نویسنده کوشیده است که داستان نسبتا واقعی جوانان طبقه متوسط تهرانی را به تصویر بکشد که قید «تهران» احتمالا داستان را برای مخاطبان تهرانی خواندنیتر و تصویری میکند، زیرا با نقطه نقطه مکانها و فضاهای داستان آشنا هستند و نوستالژی مخصوص خود را دارند. شروع داستان تقدیمنامهای است به بچههای طلاق و البته تنها، اما به رغم آنکه در قسمتهای مختلف داستان به وضعیت خانوادگی شخصیتها و مسائل خانوادگی و طلاق پدر و مادرهایشان اشاره میشود، گرههای داستانی با گره خانوادگی کمتر تنیده شده حس نمیشود. نویسنده به نوعی راوی داستان زندگی خودش است و این نکته رابطه مخاطب را با داستان نزدیکتر و حسی شبیه مستند داستانی ایجاد میکند که میتواند برای مخاطب خوشایند باشد. نحوه بیان و ضرباهنگ ماجراها و اتفاقها به گونهای است که داستان را برغم باورپذیر بودن یا نبودن آن خواندنی، جذاب و تاثیرگذار کردهاست، به ویژه اگر پایانبندی داستان هم برخلاف پیشبینی نخستین راوی درباره سیر زندگی روشنفکری رقم میخورد.
این کتاب در تاریخ ۳۱ فروردین ماه ۱۳۹۲ (۲۰ آوریل ۲۰۱۳) منتشر شده است.
نظر شما درباره کتاب
-
Koosha Arjmand 4 مارس 2013، ساعت 17:35اميدوارم اين رمان ارزشمند حمايت شود و ايكاش امكان ارسال وجه از ايران نيز بود...پاسخ
-
صبا ابوفاضلی 9 مارس 2013، ساعت 12:26اینجا تهران است/شهر گناهان کبیره...دزدی/از دیوار لذت بالا می رود/و سیب غریزه ی همسایه را/بی اجازه گاز می زندغریزه....نام دیگر عشق است، دراینجا!با همه ی این احوال این شهر من است...سرزمین من! ناهنجاری ها و دغدغه هایش هم هیجان خودش را دارد و چه هیجان انگیز تر که یک دهه شصتی، یک هم نسل من با تجربیاتی مشابه قسمتی از این دغدغه ها را بنگارد!با امید حمایت از فکر و اندیشه نسل ما که زندیگیمون با یک بحران همیشگی همراهه!پاسخ
-
بهاره دادرس 9 مارس 2013، ساعت 14:16امیدوارم دوستان خارج از ایران از این رمان حمایت کنند تا شاهد نشر آن و پیشرفت بیشتر نویسنده باشیمپاسخ
-
صبا ابوفاضلی 10 مارس 2013، ساعت 17:05با امید حمایت از فکر و اندیشه نسل ما که سایه ای از بحرانی همیشگی زندگی مان را فراگرفته!پاسخ
-
sajjad khiabany 21 مارس 2013، ساعت 18:05Daniale aziz nevisandeyist ke khanande ra molzam be bavar kardane dastan haye nafas girash mikonadپاسخ
-
دانیال حقیقی 17 آوریل 2013، ساعت 7:33امیدوارم هرچه زودتر این نتظارهای مقطع سه ساله به پایان برسه رفقاپاسخ
-
saba aboufazeli 22 آوریل 2013، ساعت 19:09تبريك دانيالاميدوارم شاهد موفقيت هاي پي در پي ت باشيم هميشه در اوج باشيپاسخ
-
رامین 24 آوریل 2013، ساعت 18:0230 صفحه اول عالی بود - 30 صفحه بعدی خوب بود ولی همینطور ضعیف شد.کلن رمان بدی نبود . از آوانگارد بازی شماره گذاری دوستات خوشم اومد- جالب بود- از عامه پسند بازی آخرش که ادای استنلی کوبریک رو در آوردی خوشم نیومد. فکر می کنم اگه شتاب فصل یک رو کم میکردی و توی همون فضا می موندی با یک کار بسیار خوب روبرو بودیم و یا طوری دیگر ریتم پرشتاب اول کتاب رو حفظ می کردی . اصولن تناسبات رعایت نشده بود و این توی ذوق می زد.پاسخ
-
پگاه 11 مه 2013، ساعت 1:23تا اونجایی که اردشیر تنها بود خیلی خوب بود، حتی اوایل آشنایی با گروه دوستانش هم. از یک جایی به بعد شخصیت پردازیها ناقص بود و شاید تنوع شخصیتها باعث این ضعف شد. من هم نحوه تمام شدن داستان نوشته شده اردشیر را دوست نداشتم. باید اعتراف کنم که خواندن این بخش برایم سخت بود. اما این خروج غافلگیرانه از داستان نوشته شده توسط اردشیر و تکرار بخشی از نوشته ها من را یاد سبک یک نمایشنامه نویس فرانسوی انداخت که اسمش را یادم نمیاد. البته این نظر یک خواننده است صرفا.پاسخ
-
زهرا علوی 13 مه 2013، ساعت 9:35در مجموع کتاب خوبی بود تصویرهایی بود از زندگی و دغدغه های نسل جوان امروز به خصوص جوانانی که نمیتوانند راه خود را در این زندگی پر تنش و تحول امروزی تهران پیدا کنند.شخصیت پردازی در فصلهای اول خیلی خوب بود ولی در فصلهای بعدی شخصیت پردازیها خیلی ضعیف بودند. بخصوص شخصیت های زن رمان فقط در حد یک اسم و نوع پوشش خلاصه میشد. منتظر نوشته های بعدی شما هستم موفق باشیدپاسخ
-
دانیال حقیقی 13 مه 2013، ساعت 15:59ممنون از خواهرانم پگاه و زهرا به خاطر نظراتشان که زحمت کشیدند و کامنت کردندپاسخ
-
دانیال حقیقی 13 مه 2013، ساعت 15:59ممنون از خواهرانم پگاه و زهرا به خاطر نظراتشان که زحمت کشیدند و کامنت کردندپاسخ
-
دانیال حقیقی 29 مه 2013، ساعت 15:46سپاس از هایدی بابت زحمتی که کشیدند و نظرشان را کامنت کردند.پاسخ
-
مدیر نوگام 10 اکتبر 2013، ساعت 9:04خانم صمدی عزیز، کدوم نسخه رو سعی کردین دانلود کنین که نشد؟ پیامی که میگیرید چیه؟پاسخ
-
مدیر نوگام 4 نوامبر 2013، ساعت 10:09پویا عزیز پیامی که میگیرید چیه؟ برای دانلود کدوم نسخه دچار مشکل میشین؟پاسخ
-
اميررضا مافي 22 ژانویه 2014، ساعت 22:43يافتن اين رمان تنها با دغدغه داشتن نسبت به "شهر" مهيا مي شود. آن را با کمال احترام به تمام کساني که "شهر" برايشان يک شخصيت زنده، جاري و مرجع است، توصيه مي کنم. اثري که در زير لايه هاي داستان سبک سرانه اش، تمام دغدغه ي شهري است که دوستش داريم: تهران.پاسخ
-
مهسا ه 23 آوریل 2014، ساعت 20:38بسیار عالی، مشخصه که قلم توانایی دارید، براتون آرزوی موفقیت می کنم...پاسخ
-
دانیال حقیقی 28 آوریل 2014، ساعت 7:31ممنون از نظر دوستان، امیر رضا مافی، مهسا ه و مهتاب من. حسین، ندا و دیگر خوانندگان اعلام وضعیت گیاهی.پاسخ
-
میهمان 5 اوت 2014، ساعت 19:27من باور نمیکردم که این رمان انقدر زیبا باشه ... مدت ها بود داستانی به این قشنگی به این نوعی ... به این پویایی ندیده بودم... هرکس می خواست یه چیز جدید بنویسه یا بیماری جنسی گرفته بود یا تب همجنس گرایی یا به طور کل جدید نبود.. میشد موضوع رو مشابهت داد با دیگر داستانها و نوشته ها...تعریف از خود نباشه ولی من خواب که می بینم راحت خوابامو یادم می مونه و خیلی خوابای جالبی از لحاظ داستانی می بینم ولی هنوز خودمو راضی به نوشتن نکردم... این داستانی که تو نوشتی مثل خوابای من جدید و رویایی بود.. بوی نو بودن میداد...تنها اشکالش قسمت اول توضیح تهران بود خیلی زیاد بود... و فکر میکنم تحویل دادن امیر به پلیس یکم فرار به جلو بود که همه نویسنده ها دارن به قول بچه ها این یعنی سکولاریسم زنده یاد دانیال حقیقیپاسخ
-
sona 11 اوت 2014، ساعت 17:23یک رمان خوب شهری که به زیبایی با ژانر نوآر ترکیب شده و به مرز های جدیدی از شهری نویسی می رسه. مرسی از نوگام و دانیال حقیقیپاسخ
-
بهار پارسی 7 سپتامبر 2014، ساعت 18:45چقدر رمان عجیبی بود! دارم سعی می کنم بفهمم چه چیزی در این متن منو این قدر درگیر کرده... این دقیقا حسیه که بعد از خوندن " نگران نباش " داشتم.شک ندارم که با اولین اثر یه نویسنده جدی طرفم اما برای نقد و رسیدن به یک نظر در مورد کار احتیاج به زمان دارم...یه لحظه فکر می کنم چیزی که خوندم یه شاهکار جسورانه بوده و بعد می گم نکنه دارم اشتباه می کنم و یه اثر پر زرق و برقه که سخاوتمندانه برای جلب مخاطب امتیاز می ده...پاسخ
-
ویراستار نوگام 8 سپتامبر 2014، ساعت 9:16خانم پارسی عزیز سلام. از اینکه نظر خودتون رو راجع به کتاب با ما در میون گذاشتین بینهایت ممنونیم. اگر فرصت کردین نقدی در موردی بنویسین خوشحال میشیم اون رو در کارگاه نقد نوگام منتشر کنیم. لطفا نقدها و مرورهاتون رو به ایمیل ما بفرستین: [email protected]پاسخ